یکشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۲ - 14:34 - دلنیا شیری -
یادم نمیاد آخرین خوابی که دیدم چی بود و اصلا کِی بود ! انگار که دیگه درِ خواب برام قفل شده .
اما همیشه برام دنیای عجیب و متفاوتی بوده و دلم میخواست حداقل شبی یک بار بودن در این عالم رو لمس کنم .
زمان هایی بوده که تو خواب جوری خندیدم و جوری گریه کردم که صبح حس می کردم واقعا خوشحال یا غمگینم . چقدر خوب می شد ، همون خوابی رو می دیدیم که دوست داشتیم . اینجوری هرشب به بهترین جاهای ممکن می رفتیم ، بودن کنار آدمایی رو تجربه می کردیم که دلمون با اون ها بود و خاطراتی رو مرور می کردیم که به تکرارشون نیاز داشتیم اما نشدن .
داستان کوتاه ، داستانک