تاریکی برای مردمان کوچک فرصت خوبی برای سر و سامان دادن به کارهایشان بود . نویسنده ی جوان از فرط خستگی غرق در خواب بود . حتی صفحه ی سفید کاغذ را هم همان طور نانوشته روی میزش رها کرده بود انگار دیگر چیزی برا نوشتن در چنته نداشت .
پیرمرد کوچک آهسته و با تمانینه در حالی که کیسه ی کاهی را روی کولش انداخته بود از میز رد میشد . صفحه ی کاغذ که به چشمش خورد ، یاد زمانی افتاد که رویای نوشتن در سر داشت و مدام تکه های کاغذ می دزید .
پیرمرد آهی کشید و به راهش ادامه داد غافل از اینکه گوشه ی کیسه پاره بود و از آن کاه مانند یک جاده روی کاغذ می ریخت .
صبح نویسنده کاغذ سفید خود را کاغذ کاهی دید . آن هم نه هر نوع کاغذ کاهیی ، از نوعی که کاه مانند ستاره های کهکشان راه شیری بر سطحش گسترده شده بودند و می درخشیدند .
حالا دیگر نویسنده می دانست که چه بنویسد ...
داستان کوتاه ، داستانک