
قطار حرکت کرد اما دو صندلی از کوپه خالی ماند ، فقط من و یک خانم جوان در اتاقک بودیم و این برای ما به معنی اوج آرامش و راحتی بود . البته که می دانم این نهایت بدذاتی است که جا ماندن کسی از قطار مایه ی خوشحالی کسی باشد .
با خیال آسوده کنار پنجره نشستیم و حین خوردن نهار در مورد هر چیزی که بر فراز ذهنمان بال می گشود بحث می کردیم و گاه تبسمی بر لبمان می نشست .
دَم دَمای غروب که شد ، یک سیب قرمز خوشبو از کیفش بیرون آورد ، نصف کرد و نصف مال من شد . تکه سیب را گاز زدیم و به سیب قرمز نصفه ی دیگری که پشت پنجره بود و می خواست آن سوی شن های بیابان خودش رو از دندان تیز نگاهمان مخفی کند ، چشم دوختیم .
صدای لغزیدن چرخ قطار روی ریل با سکوت غمگین صحرای پشت پنجره درآمیخته بود . نگاهی به او انداختم ، فقط یک هم قطار بود اما با این وجود روز خوشی را با هم گذرانده بودیم ولی چه فایده من نه گذشته ای با او داشتم نه آینده ای . کل لحظات مشترکمان محدود به همین چند ساعت بود ، به گمانم آدم های باارزش زندگی هرکسی مختص به خانواده و دوستان نزدیکش هستند ، او نمی تواند آدم خاصی برای من باشد او فقط یک همسفر ... همسفر !
درست است مگر فرق خویشان و دوستان با این همسفر چیست ؟ جز اینکه آن ها هم قطارانی هستند که مدت زمان همسفر بودنمان طولانی تر است ، در واقع همه در زندگیم همسفرند و من نیز برای آن ها همینم . فقط بعضی ها خیلی زود به مقصد می رسند و بعضی ها خیلی دیر .
بعضی ها مرده از قطار پیاده می شوند و بعضی ها زنده ، اما به مقصدی دیگر می روند . ولی برای کسی که در قطار است فرقی نمی کند که همسفر بمیرد یا به مکان دیگر برود نتیجه هر دوی آن ها فقدان همسفر قبلی و پر شدن جای آن با هم قطار جدید است .
تاریک روشن صبح ، قطار به انتهای مسیر رسید و ما دو همسفری بودیم که هم زمان قطار را سوار و پیاده شدیم .
داستان کوتاه ، داستانک